Monday, April 21, 2008
Monday, March 31, 2008
عروسی ما
پریروز عروسی ما بود. جای شما خالی خوش گذشت. جمع خیلی کوچکی بودیم: بیست نفر. رفتیم شهرداری به اصطلاح عقد کردیم، بعد رفتیم خانه ی برادر کاکی، رفتیم برای مادرش گل گذاشتیم، بعد رفتیم شام خوردیم. چند خاطره ی کوچک برای آنهایی که نتوانستند بیایند:
تصمیم گرفته بودم جواهرات نیاندازم، به جایش برگ و گل از خودم آویزان کنم که مثلا بشوم عروس صحرایی! گل فروش محله مان برایم یک گردنبند قشنگ برایم درست کرد، ولی تا برگ ها را به گردنم آویزان کردم حساسیت دادم. تازه فهمیدم که برگ ها خاردار هستند! دست که کشیدم دیدم مثل گزنه می ماند! لابد گل فروشمان هم مثل خودمان اضطراب داست. خلاصه همه ی برگ ها را کندم انداختم دور و این ساقه ای که در ستون بغل می بینید باقی ماند.
در سالن شهرداری خیلی احساساتی شده بودم. وقتی آقای عقد کُن سخن رانی می کرد هر کاری می کردم صدایم در نمی آمد. با خودم می گفتم اگر نتوانم بله بگویم چی! اما وقت بله گفتن خوش بختانه صدایم در آمد. کلی هم اشک ریختم. کاکی یک نامه روخوانی کرد که باعث شد بقیه هم اشک بریزند و من تنها نباشم.
دیگر اینکه در خانه ی برادر کاکی فهمیدیم نان کم داریم و خودمان و نصف مهمان هایمان که نهار نخورده آمده بودند یک کم گرسنه بودیم ویک کم اینجای مهمانی لنگ می زد تا اینکه بالاخره وقت شام شد.
قسمت با مزه بعدی پاره شدن دامن عروس بود. دامنم برایم بلند بود و مرتب می رفت زیر کفشم. پاشنه و پنجه ی کفشم هم مثل چاقو دامنم را سوراخ سوراخ می کردند و چند بار داشتم می افتادم. یک بار هم کاکی را با برادرش اشتباه گرفتم. وقتی مامور شهرداری گفت: عروس و داماد لطفا بیایند اینجا من اشتباها دست برادر داماد را گرفتم. از وقتی عینکی شدم کنارم را خوب نمی بینم برای همین تا صدای خنده ی همه بلند نشد من متوجه نشدم که داماد را عوضی گرفته ام.
دیگر اینکه جمع بیست نفره ی ما تشکیل شده بود از ایرانی، برزیلی، اندونزیای، هلندی، آلمانی و تایلندی، از چهارده تا هشتادوسه ساله. پذیرایی از چنین گروهی ماجرا های مخصوص به خودش را دارد. مثلا انتخاب غذا: بعضی ها فقط پلو دوست دارند بعضی ها اصلا پلو نمی خورند، بعضی ها فقط با فلفل بعضی ها بی فلفل. آخر همه غذای اروپایی خوردیم، فلفلدان را هم گذاشتیم روی میز. اما متاسفانه فردایش شنیدم یکی از مهمان ها که به خامی گوشتش عادت نداشت مریض شد. تکه ی دیگرش انتخاب گل بود. بعضی ها قبل از مهمانی می پرسیدند چه رنگ گلی بیاورند که در فرهنگ هیچ کس نشانه ی بدی نباشد. نگران بودند ما ایرانی ها خرافات یا اتیکت مخصوص رنگ گل داشته باشیم. بعضی هم اصلا گلی به دست نگرفتند تا به هیچ جا بر نخورد. قسمت با نمک دیگر ِ تداخل فرهنگ ها، تفاوت های تعارف بود. مثلا وقتی یک هلندی به یک ایرانی می گوید: چای می خواهی؟ ایرانی می گوید: نه مرسی. و برزیلی که قبلا در اینترنت در مورد تعارف ایرانی ها خوانده می گوید: سه بار سوال کن! من از پشت سر هلندی می گویم: نه سه بار سوال نکن ولی اگر چای بریزی و ببیند شاید بخواهد. هلندی چای می ریزد و ایرانی بیچاره که اصلا از اولش چای نمی خواست می گوید: نه مرسی. هلندی با خنده به من می گوید: دیدی نمی خواست؟ و من می گویم: خوب تو که اولش نمی دانستی. و همه می گویند: عروس خیلی هول کرده ها! :-) خلاصه اینکه دیدن عزیزانمان کنار هم و آشنا کردن خانواده مان با هم خیلی خوب بود. جای مادر پدرهایمان و برادران و همه ی فامیل و دوستان که هلند نبودند خالی بود.
تصمیم گرفته بودم جواهرات نیاندازم، به جایش برگ و گل از خودم آویزان کنم که مثلا بشوم عروس صحرایی! گل فروش محله مان برایم یک گردنبند قشنگ برایم درست کرد، ولی تا برگ ها را به گردنم آویزان کردم حساسیت دادم. تازه فهمیدم که برگ ها خاردار هستند! دست که کشیدم دیدم مثل گزنه می ماند! لابد گل فروشمان هم مثل خودمان اضطراب داست. خلاصه همه ی برگ ها را کندم انداختم دور و این ساقه ای که در ستون بغل می بینید باقی ماند.
در سالن شهرداری خیلی احساساتی شده بودم. وقتی آقای عقد کُن سخن رانی می کرد هر کاری می کردم صدایم در نمی آمد. با خودم می گفتم اگر نتوانم بله بگویم چی! اما وقت بله گفتن خوش بختانه صدایم در آمد. کلی هم اشک ریختم. کاکی یک نامه روخوانی کرد که باعث شد بقیه هم اشک بریزند و من تنها نباشم.
دیگر اینکه در خانه ی برادر کاکی فهمیدیم نان کم داریم و خودمان و نصف مهمان هایمان که نهار نخورده آمده بودند یک کم گرسنه بودیم ویک کم اینجای مهمانی لنگ می زد تا اینکه بالاخره وقت شام شد.
قسمت با مزه بعدی پاره شدن دامن عروس بود. دامنم برایم بلند بود و مرتب می رفت زیر کفشم. پاشنه و پنجه ی کفشم هم مثل چاقو دامنم را سوراخ سوراخ می کردند و چند بار داشتم می افتادم. یک بار هم کاکی را با برادرش اشتباه گرفتم. وقتی مامور شهرداری گفت: عروس و داماد لطفا بیایند اینجا من اشتباها دست برادر داماد را گرفتم. از وقتی عینکی شدم کنارم را خوب نمی بینم برای همین تا صدای خنده ی همه بلند نشد من متوجه نشدم که داماد را عوضی گرفته ام.
دیگر اینکه جمع بیست نفره ی ما تشکیل شده بود از ایرانی، برزیلی، اندونزیای، هلندی، آلمانی و تایلندی، از چهارده تا هشتادوسه ساله. پذیرایی از چنین گروهی ماجرا های مخصوص به خودش را دارد. مثلا انتخاب غذا: بعضی ها فقط پلو دوست دارند بعضی ها اصلا پلو نمی خورند، بعضی ها فقط با فلفل بعضی ها بی فلفل. آخر همه غذای اروپایی خوردیم، فلفلدان را هم گذاشتیم روی میز. اما متاسفانه فردایش شنیدم یکی از مهمان ها که به خامی گوشتش عادت نداشت مریض شد. تکه ی دیگرش انتخاب گل بود. بعضی ها قبل از مهمانی می پرسیدند چه رنگ گلی بیاورند که در فرهنگ هیچ کس نشانه ی بدی نباشد. نگران بودند ما ایرانی ها خرافات یا اتیکت مخصوص رنگ گل داشته باشیم. بعضی هم اصلا گلی به دست نگرفتند تا به هیچ جا بر نخورد. قسمت با نمک دیگر ِ تداخل فرهنگ ها، تفاوت های تعارف بود. مثلا وقتی یک هلندی به یک ایرانی می گوید: چای می خواهی؟ ایرانی می گوید: نه مرسی. و برزیلی که قبلا در اینترنت در مورد تعارف ایرانی ها خوانده می گوید: سه بار سوال کن! من از پشت سر هلندی می گویم: نه سه بار سوال نکن ولی اگر چای بریزی و ببیند شاید بخواهد. هلندی چای می ریزد و ایرانی بیچاره که اصلا از اولش چای نمی خواست می گوید: نه مرسی. هلندی با خنده به من می گوید: دیدی نمی خواست؟ و من می گویم: خوب تو که اولش نمی دانستی. و همه می گویند: عروس خیلی هول کرده ها! :-) خلاصه اینکه دیدن عزیزانمان کنار هم و آشنا کردن خانواده مان با هم خیلی خوب بود. جای مادر پدرهایمان و برادران و همه ی فامیل و دوستان که هلند نبودند خالی بود.
Sunday, March 23, 2008
جنگل ِ نه چندان بهاره
دیروز با کاکی رفتیم جنگل، جای شما خالی چند تا آهو دیدیم که البته به علت تاریکی نشد ازشان عکس بگیرم. عکس یک تک-شکوفه را گذاشتم این بالا. قیافه ی جنگل هنوز زمستانی است. بهار هنوز پیش ما نیامده است. هوا حسابی سرد است. چند روز اخیر تگرگ داشتیم، از دیروز هم ریز ریز برف می آید. دوست دارم زمستان آخرین تلاش هایش را چنین سخت بکند. شبیه صد متر آخر دوی استقامت است. من تازه یاد گرفته ام که در همین هلند غیر وحشی خودمان به راحتی می شود حیوان دید. فقط باید شب تاریک زمستانی بیرون بروی، ساکت ساکت باشی و لباس های خاکی رنگ بپوشی. باید به جای دهان چشم و گوش باشی.
قدیم ها در کوه و کمر همیشه آواز می خواندیم، آتش روشن می کردیم، خودمان را حسابی به طبیعت نشان می دادیم. تازگی بیشتر دلم می خواهد در طبیعت خنثی و نامریی باشم.
این تغییر هم به دلیل بالا رفتن سن است، هم مربوط به آزادی اجتماع است. هم مربوط به شرایط اکوسیستم. ایران که بودم کوه جایی بود برای روسری عقب انداختن، داد زدن، دویدن و مثل دخترهای بی وقار خندیدن. چه خوش می گذشت! از طرفی کوه های ایران گرگ داشت و باید شب ها آتش روشن می کردی و سر صدا راه می انداختی. آن دوران و آن کوه رفتن ها را خیلی دوست دارم ولی الان که در هلندمی رویم بیشه و دریا/دریاچه هم خیلی خوب است.
اینجا و درسی سالگی کوه (کوه که نداریم ولی جنگل و دریا) برای من جایی است برای به کمین خرگوش ها نشستن، باد خوردن، کوچ پرندگان را دنبال کردن، کمی ورزش کردن (که همه مان بعد ازپشت میز نشینی شدیدا به آن احتیاج داریم)، وبه یاد آوردن این موضوع که کاهو از یخچال سوپرمارکت زنجیره ای نمی آید، قارچ پای درخت ها سبز می شود، پرندگان به جای فریزر جایشان روی درخت ها است ، فصل گوجه فرنگی تابستان است، .. و میدان دید انسان از فاصله ی صورت تا کامپیوتر ده هاهزاربار بیشتر است.
قدیم ها در کوه و کمر همیشه آواز می خواندیم، آتش روشن می کردیم، خودمان را حسابی به طبیعت نشان می دادیم. تازگی بیشتر دلم می خواهد در طبیعت خنثی و نامریی باشم.
این تغییر هم به دلیل بالا رفتن سن است، هم مربوط به آزادی اجتماع است. هم مربوط به شرایط اکوسیستم. ایران که بودم کوه جایی بود برای روسری عقب انداختن، داد زدن، دویدن و مثل دخترهای بی وقار خندیدن. چه خوش می گذشت! از طرفی کوه های ایران گرگ داشت و باید شب ها آتش روشن می کردی و سر صدا راه می انداختی. آن دوران و آن کوه رفتن ها را خیلی دوست دارم ولی الان که در هلندمی رویم بیشه و دریا/دریاچه هم خیلی خوب است.
اینجا و درسی سالگی کوه (کوه که نداریم ولی جنگل و دریا) برای من جایی است برای به کمین خرگوش ها نشستن، باد خوردن، کوچ پرندگان را دنبال کردن، کمی ورزش کردن (که همه مان بعد ازپشت میز نشینی شدیدا به آن احتیاج داریم)، وبه یاد آوردن این موضوع که کاهو از یخچال سوپرمارکت زنجیره ای نمی آید، قارچ پای درخت ها سبز می شود، پرندگان به جای فریزر جایشان روی درخت ها است ، فصل گوجه فرنگی تابستان است، .. و میدان دید انسان از فاصله ی صورت تا کامپیوتر ده هاهزاربار بیشتر است.
Friday, March 21, 2008
Saturday, March 15, 2008
سبزه ی من
توضیحی درباره ی عکس سبزه ها در ستون بغلی:
همان طور که می بینید من گزارش تصویری رشد سبزه هم را این بغل می گزارم. سبزه هایم را هر شب می گذارم روی ایوان که خنک است تا قدشان زیادی بلند نشود. الان حدود 6 سانتی متر هستند. روزها می آورمشان در خانه پشت پنجره که اگر شد آفتاب بگیرند اما پرنده ها نخورندشان. هر شب که بر می گردم خانه، از قیافه ی سبزه ها می شود فهمید هوا چطور بوده. روزهای آفتابی حسابی خودشان را کج می کنند به سمت پنجره. عکس «نه روز به عید» نیمه آفتابی بوده. روزهای ابری مثل عکس «پنج روز به عید» صاف می ایستند.
خلاصه اینکه کار من نیست. من همیشه دوربین را راست نگاه می دارم.
راستی تغییر رنگشان را در عرض چهار روز دیدید؟ خیلی باحال است.
چطور است شما هم عکس سبزه تان را بگذارید روی وب کیف کنیم؟ اسمش را هم بگزاریم بازی وبلاگی.
-----
دعای تحویل من:
خدایا خداوندا، چشم مرا باز کن و فرق «گزاشتن» و «گذاشتن» را یک جوری به من یاد بده که دیگر یادم نرود. خیلی ممنون. یا یک خواننده هایی به من عطا بفرما که غلط دیکته ای های من را بگیرند. دستت درد نکند.
همان طور که می بینید من گزارش تصویری رشد سبزه هم را این بغل می گزارم. سبزه هایم را هر شب می گذارم روی ایوان که خنک است تا قدشان زیادی بلند نشود. الان حدود 6 سانتی متر هستند. روزها می آورمشان در خانه پشت پنجره که اگر شد آفتاب بگیرند اما پرنده ها نخورندشان. هر شب که بر می گردم خانه، از قیافه ی سبزه ها می شود فهمید هوا چطور بوده. روزهای آفتابی حسابی خودشان را کج می کنند به سمت پنجره. عکس «نه روز به عید» نیمه آفتابی بوده. روزهای ابری مثل عکس «پنج روز به عید» صاف می ایستند.
خلاصه اینکه کار من نیست. من همیشه دوربین را راست نگاه می دارم.
راستی تغییر رنگشان را در عرض چهار روز دیدید؟ خیلی باحال است.
چطور است شما هم عکس سبزه تان را بگذارید روی وب کیف کنیم؟ اسمش را هم بگزاریم بازی وبلاگی.
-----
دعای تحویل من:
خدایا خداوندا، چشم مرا باز کن و فرق «گزاشتن» و «گذاشتن» را یک جوری به من یاد بده که دیگر یادم نرود. خیلی ممنون. یا یک خواننده هایی به من عطا بفرما که غلط دیکته ای های من را بگیرند. دستت درد نکند.
رقص عید و خرید عید
عید نوروزه برقص برقص، حاجی فیروزه برقص برقص
من که اصلا نمی توانم کمرم را راست نگاه دارم. جای شما خالی. امروز صبح طبق معمول در یوتیوب دنبال هم رقص سامبا می گشتم و با کامپیوتر می رقصیدم... راستش با یوتیوب سامبا رقصیدن شده کار هر آخر هفته ی من. حالا این شما و این هم رقص های امروز من (ببخشید اگر از ایران باز نمی شود. شرمنده. )
راستی اگر می خواهید رقص «خارجی» یاد بگیرید کلیپ پایین به درد شما می خورد. اتفاقی دیدمش، بامزه است - آی مامان بابا هایی که می خواهید روز تولد بچه ی نوجوانتان با آهنگ مورد علاقه ی او برقصید، دو سه بار این کلیپ را نگاه کنید، بچه تان حسابی غافلگیر می شود. آموزش رقص خارجی، مخصوصا برای پدر مادر های ایرانی بازهم اگر از ایران باز نمی شود شرمنده.
من که اصلا نمی توانم کمرم را راست نگاه دارم. جای شما خالی. امروز صبح طبق معمول در یوتیوب دنبال هم رقص سامبا می گشتم و با کامپیوتر می رقصیدم... راستش با یوتیوب سامبا رقصیدن شده کار هر آخر هفته ی من. حالا این شما و این هم رقص های امروز من (ببخشید اگر از ایران باز نمی شود. شرمنده. )
راستی اگر می خواهید رقص «خارجی» یاد بگیرید کلیپ پایین به درد شما می خورد. اتفاقی دیدمش، بامزه است - آی مامان بابا هایی که می خواهید روز تولد بچه ی نوجوانتان با آهنگ مورد علاقه ی او برقصید، دو سه بار این کلیپ را نگاه کنید، بچه تان حسابی غافلگیر می شود. آموزش رقص خارجی، مخصوصا برای پدر مادر های ایرانی بازهم اگر از ایران باز نمی شود شرمنده.
* * *
فردا می خواهیم با خانواده ی خاله ام دسته جمعی برویم خرید عید. یاد خرید عید با پدر مادر ها به خیر. اوایل مادرم برایم دامن می خرید. نوجوان که شدیم دیگر سلیقه ی آنها را قبول نداشتیم و تنها می رفتیم خرید. با داداشم شلوار جین تنگ می خریدیم. مادربزرگ طفلک باحیای من می گفت: -نارگیل جان، مادر، این برایت زیادی تنگ است. هی می گفتم: -نه مادر، تنگ که نیست، جا باز می کند.
حالا ذوق دارم ببیند فردا با پسرخاله ی نوجوانم در بازار خرید رتردام چه بحث هایی پیش می آید. خوشبختانه او طرفدار مُد ِ بگذار شلوارت از کونت سر بخورد نیست. الحمد لله رب العالمین. پسر مرتّبی است.
حالا ذوق دارم ببیند فردا با پسرخاله ی نوجوانم در بازار خرید رتردام چه بحث هایی پیش می آید. خوشبختانه او طرفدار مُد ِ بگذار شلوارت از کونت سر بخورد نیست. الحمد لله رب العالمین. پسر مرتّبی است.
Wednesday, March 12, 2008
عید، جشن نمرده ها
معمولا هنگام عید خیلی شاد هستم و لحظه ی تحویل سال دیگر از شادی دیوانه می شوم. عاشق لحظه ی تحویل هستم. هر سال رسیدن سال جدید را با همه ی مراسمش جشن می گیرم.
پارسال ولی عزادار بودیم و عید نداشتیم. برای همین هم امسال خیلی هیجان نوروز را دارم.این بار سبزه ی عدس را با تمام احساسم گذاشتم. هر روز از سر کار که بر می گردم بی تاب آب دادن به سبزه هایم هستم.
تا پارسال عید برای من به معنی جمع بندی اتفاقات و موفقیت ها و ضعف های سال گذشته بود و برنامه ریزی و رویا و امید برای سال آینده با کمی رقص و اصرار به حس کردن هویت ایرانی.
امسال یک بار جدید به عید های من اضافه شده: هر سال عید داشتن یعنی نمردن هیچ عزیزی در سال قبلش. این بزرگترین هدیه ای است که یک سال شمسی می تواند به من بدهد. بهترین و مهم ترین چیز دنیا برایم همین است.
یک کم بیشتر به سال نو نمانده و گوش شیطان کر قرار است من عید داشته باشم. امسال با تمام وجووووووووووووود جشن خواهم گرفت. با تمام تمام تمام وجودم شاد و متشکر هستم. و از ته دلم می رقصم.
همه شما را هم می بوسم.
پارسال ولی عزادار بودیم و عید نداشتیم. برای همین هم امسال خیلی هیجان نوروز را دارم.این بار سبزه ی عدس را با تمام احساسم گذاشتم. هر روز از سر کار که بر می گردم بی تاب آب دادن به سبزه هایم هستم.
تا پارسال عید برای من به معنی جمع بندی اتفاقات و موفقیت ها و ضعف های سال گذشته بود و برنامه ریزی و رویا و امید برای سال آینده با کمی رقص و اصرار به حس کردن هویت ایرانی.
امسال یک بار جدید به عید های من اضافه شده: هر سال عید داشتن یعنی نمردن هیچ عزیزی در سال قبلش. این بزرگترین هدیه ای است که یک سال شمسی می تواند به من بدهد. بهترین و مهم ترین چیز دنیا برایم همین است.
یک کم بیشتر به سال نو نمانده و گوش شیطان کر قرار است من عید داشته باشم. امسال با تمام وجووووووووووووود جشن خواهم گرفت. با تمام تمام تمام وجودم شاد و متشکر هستم. و از ته دلم می رقصم.
همه شما را هم می بوسم.
Tuesday, March 04, 2008
یاس
امروز خیلی خسته آمدم خانه. با چشم ِ قیلی ویلی برو و کمردرد و مشق درد و حوصله درد، در اتاق پذیرایی را باز کردم و چشم و دماغم افتاد به اولین گل های باز شده ی یاس. آخی! روحم تازه شد. این هم چند تا عکس از جواهرات من در خانه.
Saturday, March 01, 2008
beach
This evening we went for a walk along the beach: gray water, gray and orange sky, brownish sand, and after an hour absolute gray. It was very beautiful. I love the sea in winter. Walking back to the car, we saw many rabbits. In this time of the year they dare more because rarely a human passes there. I took a dozen meters distant from Caqui to listen around. A tree attracted my attention with its sound-of-the-wind(1), and as I turned my head, I saw blossoms on it. For the first time I realized that trees have different sounds in each season. Not only each tree has it's own sound, wind-song, but the song changes when it is dry, blossomed, or green. I mentioned that to Caqui.
He said:
- Oh sure, they have different eigenfrequencies(2).
hahaha! Isn't he a funny nerd?

---------
(2) Eigenfrequency is something related to Math. Take it easy, just forget about it and agree with me that Caqui is a nerd. :-)
(1) Sound-of-the-wind is a sentimental cousin of Son of a bitch.
He said:
- Oh sure, they have different eigenfrequencies(2).
hahaha! Isn't he a funny nerd?
---------
(2) Eigenfrequency is something related to Math. Take it easy, just forget about it and agree with me that Caqui is a nerd. :-)
(1) Sound-of-the-wind is a sentimental cousin of Son of a bitch.
label english
Friday, February 22, 2008
Jack Fruit the feminine
We will officially get married in a month. Fortunately there is no big party which means I'm not stressed, but we have to arrange a few things like the dress, dinner for our few guests, wedding contract (by which I mean we have to decide what we share and share not) and appointments with the officiant and so on.
I also have a very busy schedule at work. There are two deadlines just before the wedding, both of them are most important for me ever since I've started at this institute.
To console myself I look at our vacation pictures a lot. :-) What a contrast between a computer and a tree trunk. Imagine instead of the keyboard you had your hands on the breast of the Jack fruit tree...
Can anything be more attractive than a Jack Fruit? No, really, can it be?
label english
Sunday, February 10, 2008
دارم این کتاب را می خوانم:
Wild Swans, Three Daughters of China
داستان زندگی خانم نویسندهِ داستان است و مادرش و مادربزرگش در چین. نویسنده از زمان جوانی مادربزرگش تا بزرگسالی خودش سرگذشت چین را دنبال می کند و تاریخ چین در سد سال گذشته از دید این سه زن بیان می شوند.
-------
ببخشید رمان نیست، بیوگرافی است. باید می گفتم از قوی ترین کتاب های داستانی ای است که در سال های اخیردرباره کشورهای شرقی به دست گرفته ام.
label کتاب و نارگیل




